درباره ما
دوستان
آخرین مطالب

 
پیامبر اكرم(ص): بهترین شما نرمخوترین شما به اطرافیان و بزرگوارترین شما به زنان است.

وقتی چفیه می اندازم، انگشت هایشان را به سویم می گیرند

 

وقتی بسیج می روم، نگاه هایشان امانم نمی دهد..

وقتی عکس حضرت آقا روی صفحه ی گوشی یا کامپیوتر می گذارم، به اعتقاداتم توهین می کنند..

وقتی بی تابی مناطق جنوب را می کنم، بی تابی ام را به سخره می گیرند..

وقتی راهی مزار شهدا می شوم، می خندند به علاقه هایم..

وقتی در برابرشان بحث هم می کنم، جوابم را فحش می دهند..

وقتی میخواهم حرفی بزنم هم کاری می کنند که سکوت را برگزینم..

وقتی غصه ی غصه های امامت را میخوری،

 

 غصه هایت را با حرف هایشان دو چندان می کنند..

و

 

دیگر قلمم عاجز است از توصیفشان.

 عجب جماعتی هستند این جماعت

 و حال که اینگونه هستند، بگذار برایت بگویم که

 همرنگ این جماعت شدن رسوا یت می کند

 حال که این جماعت را شناختی، بگذار قافیه ها را عوض کنیم

خواهی نشوی همرنگ ،  رسوا ی جماعت شو

و

خواهی نشوی رسوا ، همرنگ شهیدان شو

که رنگشان بی رنگی است





:: مرتبط با: شهدا ,
:: برچسب‌ها: مسخره کردن , در و دل مذهبی , شهدا , همرنگ جماعت , همرنگ شدن با جماعت , بسیج , بهشت الزهرا س ,
ن : مهدی منتظری
ت : 23 مرداد 93
ارسال به لینکدین   افسران   ارسال به گوگل پلاس  

کمبود خواب

    با یک روز مرخصی حل می شه!

 

    کمبود وقت

    با مدیریت زمــان.

 

    سایر کمبود ها نیـــز علاجی داره

 

    با کمبود دست هایت چه کنــم ؟!   به یاد تمام فرزندان شهدا


525401_IrZWGK0m


منبع : سرباز ولایتی 




:: مرتبط با: شهدا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , دست , زمان , کمبود خواب , فرزندان شهدا , زندگی , باید گفت ... ,
ن : مهدی منتظری
ت : 20 مرداد 93
ارسال به لینکدین   افسران   ارسال به گوگل پلاس  

از اهواز راه افتادیم  با دوتا لندور . قبل از سه راهی ماشین اول رو زدند یک خمپاره هم سقف ماشین مارا سوراخ کرد و اومد تو ولی به کسی نخورد همه پریدیم پایین سنگر بگیریم .دکتر چمران آخر از همه آمد . یک گل دستش بود .مثل نوزاد گرفته بود بغلش .گفت ((کنار جاده دیدمش .خوشگله ؟ ))

افسران - خوشگله ؟




:: مرتبط با: شهدا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , گل , چمران , خاطره , خوشگله , خمپاره , باید گفت ... ,
ن : مهدی منتظری
ت : 12 مرداد 93
ارسال به لینکدین   افسران   ارسال به گوگل پلاس  
عراقی ها نصف خاکریز رو باز کرده بودند و آب بسته بودند توی نیروها ی ما از گردان نیرو خواستیم که با الوار و کیسه شن جلوی آّب رو بگیریم وقتی که آمدند راه افتادیم سمت خاکریز دیدم زین الدین و یکی دونفر دیگر الوار های به چه بلندی را به پشت گرفته بودند و توی آب به سمت ورودی خاکریز می رفتند 

گفتم شما چرا ؟ از گردان نیرو آمده

گفت: نمیخواست خودمون بندش می آوریم .




:: مرتبط با: شهدا ,
:: برچسب‌ها: شهدا , آب , خاکریز , سبک زندگی , زین الدین , شهید زین الدین , باید گفت ... ,
ن : مهدی منتظری
ت : 10 مرداد 93
ارسال به لینکدین   افسران   ارسال به گوگل پلاس  
ن : مهدی منتظری
ت : 8 مرداد 93
ارسال به لینکدین   افسران   ارسال به گوگل پلاس  
 

 


 
موضوعات
کلیپ ها
نویسندگان
آرشیو مطالب
برچسب ها
روی عکس ها کلیک کنید